تبليغاتX
رویاهای کاغذی
شعر

_ برای تو که می دانم هیچ گاه نمی خوانی ام:

 

در چارچوب شکسته ی چشمانت/تصویر آفتابی زنی را دیدم که در بی وزنی

سیال شب می گریخت تا از تشییع جنازه اش دور بماند!

زنی میان دو افق/نزدیک اما دور/میان نقش های خفته ام!

جنونی از انگشت هایم می چکید.آغوشش را می خواستم تا با وقفه هایی طولانی

بر شانه های عریانم آوار شود /آوار شوی /آوار...

دکمه های پیراهنش مسیر خواب نوازش مرا می دانست!

دستان ماه آرام آرام می گشودشان.خورشیدی در سینه ی کوچکش خانه داشت.

سهم کوچکی ازو داشتم.سهم کوچکی از لبخندش /اشک هایش/ سهمی کوچک

از یک بوسه ای کوچک!!!

گیسوان سیاهش خطوط اندام مرا شکل می داد.دیو دل سپرده ی نگاهم در

حریم میان بازوانش آرام می گرفت و به پری معصوم کوچکی می رسید که می بایست

کودکانه دوستش بدارد /کودکانه احساسش کند /و کودکانه ... !

افسوس...

زخم هایم همیشه از کودکانه هایی بود که هیچ گاه قد نمی کشیدند/بزرگ نمی شدند

تا از آغوشش جدا نشوم!

دیوانه وار هر آنچه را می خواستم که او را در تنفس خود داشت.

می خواستم کودک نمانم اما... / ناپاکم می انگاشت.

در توانم نبود خدای گونه زیستن/گر چه فرشته ای را در خود زائیده بودم!

چرا که من سالها در منحنی اثیری پیکرش مسخ گشته بودم!

نه/نمی توان آفتابی مرطوب را در تجرد شب شوراند حتی اگر آسمان

امانش دهد !!!

باریدمش / قطره ای بر نیامد.

خواندمش / آوازی نرسید.

بوسیدمش / گرمایی برنتافت ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط سمانه بیژنی  | 

برای . . . !؟

 

 

در ازدحام ابرها

به دنبال آسمان می گشت.

بی کمترین نشانی

از پرنده و آفتاب !

و در تخیل کوچکش

که هفت آسمان را در بر داشت.

از انزوای باران و باد

تعبیر حادثه می کرد !

مردی از هیئت غبار

که یک لبخند کوتاهم را

به هزار هق هق ناتمام می فروخت

و با شعور نحس شب

پیوند می داد.

او با سکوت خویش

عریان ترین تجسم حیرت را

در حریم خواب شبی دیرپا

به یغما می برد

و

تمام انگشتانش

ضرورت را

آواز می دادند!

به جز دروغ نبود

هر آئینه ی بی کران

هر نفس بارور

و هر آنچه را با تو شعر می گشت

که شب

در خواب بیدار می شود

و من

در سایه هایت !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط سمانه بیژنی  | 

_می خواهم ساده بگویم
بی هیچ ابهامی از کلام.
نه مثل شعر های ناگزیر من
و نه
خطوط پریده ی اندام تو !

در بستر زخم ها و ساعت ها
چگونه باید تو را دید ؟
تنها همین !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:41  توسط سمانه بیژنی  | 

_ همین که دانستم

پنجره ام را رو به دیواری باز می کنند.

آفتاب نادیده ام

آنسوی اندامی فرسوده به سایه نشست

و صدای گام های شب نزدیک...

آخرین ستاره را نیز تشییع می کنند !

ماه

پیرهنی سیاه بر تن کرده است

با تابوتی کوچک بر شانه هایش.

دستانم

بر دیواری سنگی

فاتحه ای می خواند !

 

 

 

_ همین که دانستم

لختی دیگر فرو خواهم ریخت

در خیابان های مه آلود تنت

راه را گم کردم.

محکوم مرگ بوسه هایت شدم.

هذیان های بیداری ترا

با نفس های بریده بریده ام ثبت می کنند

و باد

هر دم

انبوه خاکستری ات را

بر شیشه های قلبم می کوباند.

ناگهان زمین

پشت پلکهای من

به خواب می رود.

باید وانمود کنم

به دیدار عشق رفته ام

و پله های بعدی فرشتگانند

تا

جایی در آسمان مدفون شوم !

 

 

 

_ همین که دانستم

باید

گاهی خندید

گاه گریست

گاهی عاشق شد

و گاه گریخت.

هیچ کس نماند

در پناه خاک

در گناه خاکستر

و ترسی چنین عاشقانه

باری دیگر

تمامی لحظه ها را گریست

و من

بی دریغ

در پهنه ی هفت رنگ آواز ها

خط مبهمی از معنا

با آسمان

خواندم!

 

 

_ همین که دانستم

" همین که دانستی "

برای من کافی ست

و ما

چقدر

چقدر

چقدر تنهاییم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط سمانه بیژنی  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:16  توسط سمانه بیژنی  | 

زمستانم در باغت رخنه کرده بود

که آغاز شدی

و من بهار را

از پیشانی بلند مردی وام گرفتم

که خورشیدی بر سر نداشت!

 

آسمانم در خلاَُ گمگشته بود.

در انبوه اندوه و درد.

ابرهایش آواز های آبی بومی می خواندند.

سنگ ها می شکستند

و شکوفه های پیراهن من می گریستند!

انگار دریا از کویر می آمد

و بغض ها طوفان می شدند.

 

 

دل کوچک ماه

خواب از چشم اهالی وهم بر می داشت

و خفتگان گیج و مقصر

از شانه های خاکستری روز بالا نمی رفتند.

 

اما تو

گردبادهای حسرت را دفن می کردی

تا من

فردا را روشن تر از آسمان گمان کنم.

 

 

با گام هایی از تحمیل

پا به پای زمان می گذراندیم

ادراک درد را

در لحظه هایی مجروح

در فواصل بارانی شانه های تو!

پاسخ زمستانم را

کدام بهار واژگونت می داند!؟

شاید آسمان

میان مردابی مرده باشد

و شاید...

افسوس

چه تاوان گزافی است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:4  توسط سمانه بیژنی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:36  توسط سمانه بیژنی  | 

تو مدام در " دوستت دارم " تکرار می شوی

ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام!

نه ایراد از من است

و نه از قلم های بی گناه

تو را می نویسم

اما نمی بینی

لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی

حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی!

این کاغذ ها هستند

که تو را نمی پذیرند

مبادا نامت

عاشقشان کند!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:10  توسط سمانه بیژنی  | 

سر گشته ی آئینه ها

آب را به یاد آورد

که قابی روشن از رقص ابرها بود.

در چار راه گام های تردید

باد های دوره گرد

بن بست جنون را

با دستانی لرزان

نشانی می دهند

تا رویای چشمه های فرشتگان را

کابوسی به بازی گیرد.

به راستی

باد از کدام سو آمده بود

که تشویش چشم هایت

آئینه ها را لرزاند !؟

از دود و خلسه و خاکستر ؟

شاید از آسمانی که در قفس پرنده ای می بارید

و شاید... ؟

آشکار نیست !

باز می گردم

و هذیانی ممتد را

از دهان شب می آویزم

در چار راه نیم مرده ی خواب.

دیگر حتی موج های عاصی

تصویر مرا با خود نمی آورند !

چون اعماق دهلیز ها تاریکم.

خود را نمی بینم

و باز

در پرسه های تلخ شبانه

کنار رویایی روشن

به خواب می روم. 

                        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:10  توسط سمانه بیژنی  | 

بمان ای هم نفس با لحظه های تلخ گریه

تو هم آواز مرگی تا غروب سرد رویا

سکوت مبهم تو انفجار بغض فریاد

درین آوار بی رحمانه ی نا باوری ها

تو شور پر شکوه واژه های عاشقانه

برای رویت سیمای نا پیدای اشکم

تو آغوشی برای خواب معصومانه ی من

به زیر سر پناه خلوت غوغای اشکم

تمام خاطرات با تو بودن در دل من

حضوری از نبودن ،از هجوم بی کسی بود

برای باور رویای بی فردای شبها

سکوت ممتد شب معنی دلواپسی بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:9  توسط سمانه بیژنی  |